سر سختلغتنامه دهخداسر سخت . [ س َ رِ س َ ](ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) صدمه ٔ سخت . (غیاث اللغات ).- سر سخت خوردن ؛ صدمه ٔ سخت خوردن . (آنندراج ). صدمه و آسیب بزرگ رسیدن . (مجموعه ٔ م
سرسختفرهنگ مترادف و متضاد۱. لجوج، کلهشق، خیرهسر ۲. مقاوم، پرطاقت، پایدار ۳. پرکار، پرتوان، پرطاقت، سختکوش ۴. بیباک، بیپرده، بیاحتیاط
سرسختدیکشنری فارسی به انگلیسیbulldog, bullheaded, deep-rooted, defiant, dogged, donkey, fractious, hard-bitten, hard-core, hardened, impervious, implacable, intransigent, invincible, ornery
سرسختلغتنامه دهخداسرسخت . [ س َ س َ ] (ص مرکب ) پرطاقت .پرتوان . آنکه مصیبت را خواه و ناخواه تحمل کند. آنکه در بلاها و مصائب پایداری داشته باشد. || سخت مستبد برأی . که تسلیم به