سر به هوادیکشنری فارسی به انگلیسیabsent-minded, airy, careless, casual, clumsy, dopy, neglectful, negligent
سربههوافرهنگ مترادف و متضادبازیگوش، بیتوجه، بیقید، بیبندوبار، لاابالی، بیدقت، بیمبالات، غافل، لاقید ≠ سربهزیر، دقیق، مراقب
سربههوا شدنفرهنگ مترادف و متضاد۱. بازیگوش شدن، غافل گشتن، بیمبالات شدن ۲. بیبندوبار شدن، لاابالی شدن، لاقید شدن
هوالغتنامه دهخداهوا. [ هََ ] (ع اِ) هواء. جسم لطیف و روان که گرداگرد زمین را فراگرفته وجانداران و گیاهان از آن تنفس می کنند. (حاشیه ٔ برهان چ معین ). ترکیبی از نیتروژن (ازت ) و
معلقفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهآویختهشده؛ آویزان. معلق زدن: از زمین به هوا جستن و چرخ خوردن بهطوری که سر به طرف زمین آید و بهسرعت راست شود.