سربازلغتنامه دهخداسرباز. [ س َ ] (اِخ ) یکی از بخشهای پنجگانه ٔ شهرستان ایرانشهر. آب آن از یک رودخانه بنام رود سرباز است که از چندین شعبه تشکیل شده است . محصول عمده ٔآن غلات ، خر
سربازلغتنامه دهخداسرباز. [ س َ ] (ص مرکب ) روشن . صریح . بدون پرده . فاش : مگو از هیچ نوعی پیش زن رازکه زن رازت بگوید جمله سرباز.عطار.
سر باز کردنلغتنامه دهخداسر باز کردن . [ س َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) خلق کردن . ایجاد کردن : حصار جهان را که سر باز کردز بیت المقدس سرآغاز کرد. نظامی . || افتتاح کردن . آغاز کردن . شروع کرد
سر باز کردنلغتنامه دهخداسر باز کردن . [ س َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) خلق کردن . ایجاد کردن : حصار جهان را که سر باز کردز بیت المقدس سرآغاز کرد. نظامی . || افتتاح کردن . آغاز کردن . شروع کرد
غذاگریزیfood avoidanceواژههای مصوب فرهنگستانسر باز زدن از مصرف غذایی خاص به دلیل اختلالات احساسی یا غیراحساسی متـ . اجتناب از غذا
put offدیکشنری انگلیسی به فارسیباز کردن، از سر باز کردن، تاخیر کردن، ببعد موکول کردن، معوق گذاردن، سردواندن، عقب انداختن