سریسلغتنامه دهخداسریس . [ س َ ] (ع ص ) نامرد یا آنکه جماع نکند تا او را فرزندی نشود. (آنندراج ) (از اقرب الموارد). آنکه صحبت نتواند کرد بر زنان . (مهذب الاسماء). || گشن که باردا
شریشلغتنامه دهخداشریش . [ ش َ ] (معرب ، اِ) معرب یونانی سریس . کاسنی . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به کاسنی شود.
خرقه از- داشتنلغتنامه دهخداخرقه از- داشتن . [ خ ِ ق َ / ق ِ اَ ت َ ] (مص مرکب ) مرید کسی یا پیری بودن . (آنندراج ) : هر جا که سیه گلیم و شوریده سریست شاگرد من است خرقه از من دارد.شیخ ابوا
عسنبلغتنامه دهخداعسنب . [ ع َ ن َ ] (ع اِ) گیاهی است از رده ٔ دولپه ایهای پیوسته گلبرگ که سردسته ٔ گل استکانیها میباشد. در حدود 230 نوع از این گیاه شناخته شده است که در نیمکره ٔ
درد سرلغتنامه دهخدادرد سر. [ دَ دِ س َ ] (ترکیب اضافی ، اِمرکب ) سردرد. دردی که در ناحیه ٔ سر احساس شود. صداع . (آنندراج ) (دهار). غول . (منتهی الارب ) : صفرای مرا سود ندارد نلکاد
دشمن شدنلغتنامه دهخدادشمن شدن . [ دُم َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) عداوت پیدا کردن . مقابل دوست شدن . کینه و خصومت یافتن با کسی : اگر این بنده آن شرایط درخواهد تمام ... همه ٔ این خدمتکاران