سریازلغتنامه دهخداسریاز. [ س َرْ ](نف مرکب ) نابودکننده ٔ سر. کوبنده ٔ سر : چو بشنید کرکوی آواز من همان زخم کوپال سریاز من .فردوسی .
سرازیرفرهنگ مترادف و متضاد۱. شیب، سراشیب، نشیب ≠ سربالایی ۲. آویخته، سرنگون، معلق، وارو، وارونه، واژگون ≠ سربالا ۳. روان، جاری
سرباز زدنفرهنگ مترادف و متضادامتناعورزیدن، تمرد کردن، سرپیچی کردن، اعراض کردن، سر برتافتن، رویگردان شدن ≠ اطاعت کردن، منقاد شدن
آوازلغتنامه دهخداآواز. (اِ) آوا. صوت . (صراح ). بانگ : از آواز کوسش همی روز جنگ بدرّد دل شیر و چرم پلنگ .فردوسی .چو بشنید آواز او را تبرگ بر آن اسب جنگی چو شیر سترگ . فردوسی .خو