سرکسلغتنامه دهخداسرکس . [ س َ ک َ ](اِخ ) نام محلی است به نخشب یا سمرقند : خانه بساختی که نیست نظیرخرم و خوش به سکه ٔ سرکس .سوزنی .
سرکسلغتنامه دهخداسرکس . [ س َ ک َ ] (اِ) نام مرغی است خوش آواز. (برهان ) (آنندراج ) (رشیدی ) (لغت فرس اسدی ) : سرکس بر پشت رود باربدی زد سرودوز می سوری درود سوی بنفشه رسید.کسائی
زبان بر سرکسی دراز داشتنلغتنامه دهخدازبان بر سرکسی دراز داشتن . [ زَ ب َ س َ رِ ک َ دِ ت َ ] (مص مرکب ) حق اعتراض به او داشتن . || مسلط بودن برکسی .
زبان بر سرکسی دراز داشتنلغتنامه دهخدازبان بر سرکسی دراز داشتن . [ زَ ب َ س َ رِ ک َ دِ ت َ ] (مص مرکب ) حق اعتراض به او داشتن . || مسلط بودن برکسی .
شوعلغتنامه دهخداشوع . [ ش َ ] (ع مص ) ژولیده موی شدن سرکسی : شَوُع َ رأسُه ُ شَوْعاً. قاله ابوعمرو، و القیاس شَوِع َ کسَمِعَ. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || ساعتی از شب