سرپاکلغتنامه دهخداسرپاک . [ س َ ] (اِ مرکب ) سردار ضابط و صاحب سیاست . (جهانگیری ) : دین حق را نه چون تو یک سرتیرملک شه را نه چون تو یک سرپاک .ابوالفرج رونی (از آنندراج ).
سرپونکانلغتنامه دهخداسرپونکان . [ س َ ] (اِخ ) یا سرپاکان . دهی از دهستان نعلین بخش سردشت مهاباد. دارای 217 تن سکنه است . آب آن از رودخانه ٔ سردشت . محصول آن غلات ، توتون ، مواد جنگ
متلزجلغتنامه دهخدامتلزج . [ م ُ ت َ ل َزْ زِ ] (ع ص ) نرم و ملایم . || لزج و چسبنده . (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ). || ناتمام و ناپاک سرشسته . (ناظم الاطباء). سرپاک ناشده بش
عالیجاهلغتنامه دهخداعالیجاه . (ص مرکب ) عالی شأن . عالی رتبت . عالی قدر. آنکه مرتبت بلند و مقام بالا دارد. || از القاب احترام که اکثر در اول نوشته ها و نامه هایا در سرپاکتها نویسن