سرپاسفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. فرماندهِ پاسبانان؛ سردستۀ نگهبانان.۲. [منسوخ]پایور شهربانی، برابر سرتیپ ارتش.۳. (اسم) [قدیمی] خود آهنی؛ کلاهخود.۴. (اسم) [قدیمی] سپر.
سرپاسلغتنامه دهخداسرپاس . [ س َ ] (اِ مرکب ) سردار شبانان و محافظان ، چه پاس بمعنی محافظ آمده است . (برهان ). سردار پاسبانان . (جهانگیری ) (رشیدی ) : دل سرکشان پر ز وسواس بودهمه
سرپاسبانلغتنامه دهخداسرپاسبان . [ س َ ] (اِ مرکب )پایور شهربانی . مانند گروهبان ارتش . (فرهنگستان ).
سرپاسبانلغتنامه دهخداسرپاسبان . [ س َ ] (اِ مرکب )پایور شهربانی . مانند گروهبان ارتش . (فرهنگستان ).
سرپاشلغتنامه دهخداسرپاش . [ س َ ] (اِ مرکب ) گرز گران که بعربی عمود خوانند. (برهان ) (آنندراج ). رجوع به سرپاس شود.
داروغهلغتنامه دهخداداروغه . [ غ َ / غ ِ ] (ترکی - مغولی ، اِ) رئیس شبگردان . سرپاسبانان . داروغه که در زبان مغولی به معنی «رئیس » است یک اصطلاح عمومی اداری است . از احسن التواریخ
دبوسلغتنامه دهخدادبوس . [ دَ ] (اِ) دَبّوس . مرذم . مِقمع. (دهار). مقمعة. (ترجمان القرآن جرجانی ). عمود. لخت . تُپوز. تُپز. گرز آهنی . (برهان ) (غیاث ). گرز. (جهانگیری ). سرپاس