سروسلغتنامه دهخداسروس . [ س َ ] (اِخ ) شهر بسیار بزرگی است در جبل از ناحیه ٔ افریقا و مردم آن از خوارج اباضیه هستند. (از معجم البلدان ). شهری است به افریقیه و اهل آن اباضیه هستن
سروسامان دادنفرهنگ مترادف و متضاد۱. بسامان کردن، نظمونسق دادن، سامانبخشیدن، مرتب کردن ۲. داماد کردن ۳. عروس کردن
سر و سامانلغتنامه دهخداسر و سامان . [ س َ رُ ] (ترکیب عطفی ، اِ مرکب ) اسباب و لوازم : سر و سامان جنگ ایشان را دریافتم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 603).چو بارنامه ٔ سامانیان همی نخرندغلط
سرو ستاهلغتنامه دهخداسرو ستاه . [ س َرْ وِ س ِ ] (اِ مرکب ) نام نوایی است از موسیقی . (برهان ). نام لحنی از مصنفات باربد است . رشیدی گفته همان سروستان است . (آنندراج ) : ساعتی سیوار
سروستانلغتنامه دهخداسروستان . [ س َرْ وِ ] (اِخ ) شهری است [ به ناحیت میان کرمان ] میان سیرگان [ سیرجان ] و بم . جایی سردسیر و هوای درست و آبادان و با نعمت بسیار و آبهای روان و مرد