سرنگونیلغتنامه دهخداسرنگونی . [ س َن ِ گو ] (حامص مرکب ) باژگونی . سربزیری : بختم از سرنگونی قلمش چون سخنهای او بلندپراست .خاقانی .
سرنگونفرهنگ مترادف و متضاد۱. باژگونه، سرازیر، معکوس، معلق، نگونسار، وارو، واژگون ۲. قلعوقمع، منتکس، منقرض
سرنگون شدنفرهنگ مترادف و متضاد۱. واژگون شدن ۲. فرو ریختن، از بین رفتن، نابودشدن ۳. ساقط شدن، برافتادن، ور افتادن
سرنگون کردنفرهنگ مترادف و متضاد۱. ساقط کردن، برانداختن، منقرض کردن ۲. نابود کردن، از بین بردن، مضمحل کردن ۳. واژگون کردن، نگونسار کردن
overturnدیکشنری انگلیسی به فارسیسرنگونی، واژگونی، واژگون کردن، چپه کردن یا شدن، مضمحل کردن، بر انداختن