سرندیبلغتنامه دهخداسرندیب . [ س َ رَ ] (اِخ ) جزیره ای است بزرگ بهند و در آن کوهی است که بر آن آدم علیه السلام هبوط نمود. (منتهی الارب ). رجوع به سراندیب و نزهةالقلوب ص 2، 11، 168
سرندیبیلغتنامه دهخداسرندیبی . [ س ِ رَ ] (ص نسبی ، اِ) نام بلوری است نزدیک به بلور اعرابی . (از الجماهر ص 185). شکلی از مروارید مفرس است و چنان است که گویی چند دانه را بهم پیوسته و
غب سرندیبلغتنامه دهخداغب سرندیب . [ ؟ س َ رَ ] (اِخ ) نام موضعی در ارض بوارج از کنار دریا. رجوع به الجماهر ص 173 و ذیل همان کتاب ص 7 شود.
سراندیبلغتنامه دهخداسراندیب . [ س َ اَ ] (اِخ ) سانسکریت «سیمهلدیپ » . (ماللهند ص 348): «ان دیپ بلغتهم اسم الجزیرة و سنگلدیپ هو الذی نسمیه سرندیب لانه جزیرة». (ماللهند ص 116). سیلا
سرندیلغتنامه دهخداسرندی . [ س َ رَدا ] (ع ص ) درشت و شتاب در امور خود. (منتهی الارب ) (آنندراج ). || سخت توانا. (منتهی الارب ).
سرندیبیلغتنامه دهخداسرندیبی . [ س ِ رَ ] (ص نسبی ، اِ) نام بلوری است نزدیک به بلور اعرابی . (از الجماهر ص 185). شکلی از مروارید مفرس است و چنان است که گویی چند دانه را بهم پیوسته و
غب سرندیبلغتنامه دهخداغب سرندیب . [ ؟ س َ رَ ] (اِخ ) نام موضعی در ارض بوارج از کنار دریا. رجوع به الجماهر ص 173 و ذیل همان کتاب ص 7 شود.
ذات اوهاملغتنامه دهخداذات اوهام . [ ت ُ اَ ] (اِخ ) نام موضعی نزدیک سرندیب که گرشاسب با مهراج آنگاه که بتسخیر سرندیب رفتند یکهفته بدانجا مقام کردند : بیک هفته آنجاش آرام بودکجا نام ا
سنکلایپلغتنامه دهخداسنکلایپ . [ س َک َ ] (اِخ ) نام هندی سرندیب است و سنکلدیب نیز گویند. (از التفهیم ص 168).
بلنزلغتنامه دهخدابلنز. [ ب َ ل َ ] (اِخ ) ناحیه ایست از سرندیب در دریای هند، از آنجا نیزه هایی سبک می آورند. (از معجم البلدان ) (از مراصد).