سرندلغتنامه دهخداسرند. [ س َ رَ ] (اِ) غربال که بدان جو و امثال آن بیزند. غربال سیمی درشت چشمه برای بیختن خاک و غله . (یادداشت مؤلف ). نوعی از غربیل که چشمه های آن گشاده بود و
سرندلغتنامه دهخداسرند. [ س َ رَ ] (اِخ ) دهی جزء دهستان مواضعخان بخش ورزقان شهرستان اهر. دارای 694 تن سکنه . آب آن از رودخانه ٔ سرند. محصول آن غلات است . (از فرهنگ جغرافیائی ایر
سرندلغتنامه دهخداسرند. [ س َ رَ ] (اِخ ) نام پسر پادشاه کابل بود که در دست تورگ کشته شد. (آنندراج ) (انجمن آرا) : که ناگه جهان بگذرد بر سرندکشد نیز هرچ از بزرگان سرند. اسدی .بد
سرند کردنscreening 3واژههای مصوب فرهنگستانروشی برای بازیابی دستساختهها و بومساختههای نسبتاً درشت با گذراندن خاک بستره از سرند متـ . سرند کردن خشک dry screening
سرند کردنscreening 3واژههای مصوب فرهنگستانروشی برای بازیابی دستساختهها و بومساختههای نسبتاً درشت با گذراندن خاک بستره از سرند متـ . سرند کردن خشک dry screening
سرندکاریscreeningواژههای مصوب فرهنگستانعبور دادن مواد سست، مانند شن و ماسه و زغالسنگ، از سرند برای جداسازی ذرات تشکیلدهنده برحسب اندازههای تعیینشده