سرماسرما شدنلغتنامه دهخداسرماسرما شدن . [ س َ س َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) مقدمه ٔ تب از برای کسی پیدا شدن . لرزآمدن . به لرزه افتادن از سرما یا از بیماری و تب .
سرماسرما شدنلغتنامه دهخداسرماسرما شدن . [ س َ س َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) مقدمه ٔ تب از برای کسی پیدا شدن . لرزآمدن . به لرزه افتادن از سرما یا از بیماری و تب .
سرملغتنامه دهخداسرم .[ س َ ] (ع صوت ) کلمه ای است که بدان سگ را زجر کنند،فیقال : سَرْماً سَرْماً. (آنندراج ) (منتهی الارب ).