سرلشکریلغتنامه دهخداسرلشکری . [ س َ ل َ ک َ ] (حامص مرکب ) فرماندهی : رعیت نوازی و سرلشکری نه کاری است بازیچه و سرسری .سعدی .
سرلشکرلغتنامه دهخداسرلشکر. [ س َ ل َ ک َ] (اِ مرکب ) رئیس فوج . (آنندراج ). سپهبد. سپهسالار. (صحاح الفرس ) : و یک هزار سوار مردان معروف همه اصفهبدان و سراهنگان سرلشکر جدا کرد. (فا
افسر نیروی زمینیفرهنگ فارسی طیفیمقوله: ارادۀ اجتماعی عام زمینی، سرلشگر، سپهبد، سرهنگ، سرتیپ، سرگرد، سروان، استوار، گروهبان، رتبۀ لشگری وزیر جنگ، فرمانده، افسر، سالار سردار ژنرال، کاپیتان افسر
سرلشکریلغتنامه دهخداسرلشکری . [ س َ ل َ ک َ ] (حامص مرکب ) فرماندهی : رعیت نوازی و سرلشکری نه کاری است بازیچه و سرسری .سعدی .
سرلشکرلغتنامه دهخداسرلشکر. [ س َ ل َ ک َ] (اِ مرکب ) رئیس فوج . (آنندراج ). سپهبد. سپهسالار. (صحاح الفرس ) : و یک هزار سوار مردان معروف همه اصفهبدان و سراهنگان سرلشکر جدا کرد. (فا