سرعتدیکشنری فارسی به انگلیسیcelerity, clip, dispatch, expedition, fastness, fleetness, haste, promptness, quickness, rapidity, speed, speediness, swiftness, velocity
سرعتلغتنامه دهخداسرعت . [ س ُ ع َ ] (ع اِمص ) سرعة. شتاب . مولانا یوسف بن مانع در شرح نصاب نوشته اند که فی الحقیقت معنی سرعت شتاب نیست زیرا که شتاب ترجمه ٔ عجلت است و معنی شتاب
accelerateدیکشنری انگلیسی به فارسیسرعت بخشیدن، شتاب دادن، سرعت دادن، تسریع کردن، شتاب کردن، شتاباندن، تند کردن، بر سرعت افزودن، تند شدن، تندتر شدن
پَسار بادچرخی 2run-up drag 2واژههای مصوب فرهنگستانپَسار ناشی از سرعت بخشیدن به چرخهای ارابۀ فرود در هنگام فرودتماس
پیشبَریexpeditingواژههای مصوب فرهنگستانتسهیل پیشرفت کار و سرعت بخشیدن به آن با رفع موانع موجود، بهویژه در مدیریت تدارک