سرسنگینلغتنامه دهخداسرسنگین . [ س َ س َ ] (ص مرکب ) مقابل سرسبک (در قپان ). || غضبناک . درهم . خشمگین .- سرسنگین بودن با کسی ؛ حالی غیر از آشتی و دوستی داشتن . با او مهربانی پیشین
سرگرانیفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. سرسنگینی.۲. ناخوشنودی.۳. تکبر و خودپسندی: ◻︎ گمان کی برد مردم هوشمند / که در سرگرانیست قدر بلند (سعدی۱: ۱۱۶)، ◻︎ چشمت از ناز به حافظ نکند میل آری / سرگرانی
سرگرانفرهنگ مترادف و متضاد۱. رنجیده، سرسنگین، قهر ۲. خودپسند، متکبر ۳. ناخشنود، نارضا، ناراضی ≠ خرسند، خشنود ۴. بیاعتنا ۵. خشمناک، خشمگین، عصبانی
تکلففرهنگ مترادف و متضاد۱. اشکال، تجمل، تشریفات ۲. تعارف ۳. رنج ۴. سرسنگینی ۵. بهخود رنج دادن ۶. خودنمایی کردن