سرسریفرهنگ مترادف و متضاد۱. بیدقت، سهلانگار، مسامح ۲. سهلانگارانه، تسامحآمیز ۳. بیاساس، نسنجیده، بیپایه ≠ سنجیده ۴. سطحی ≠ عمقی ۵. بیتامل ۶. بیهوده، یاوه ۷. سبکسرانه
سرسریدیکشنری فارسی به انگلیسیairy, cursory, desultory, dilettante, erratic, erratically, passing, half-baked, hit-or-miss, imprecise, perfunctory, preoccupied, sketchy, slackly, slipshod, s
سرسریلغتنامه دهخداسرسری . [ س َ س َ ] (ص نسبی ، ق مرکب ) سخنی و کاری که بی اندیشه و تأمل کنند و بگویند. (رشیدی ). کنایه از کارو سخنی باشد که بی تأمل و اندیشه بکنند و بگویند. (ا
سردرد بزل نخاعیlumbar puncture headache, postspinal headache, spinal headache, puncture headacheواژههای مصوب فرهنگستانسردردی که چند ساعت بعد از بزلنخاع و بهعلت کاهش فشار مایع درونمغزی رخ میدهد
سردرد تنشیtension headacheواژههای مصوب فرهنگستانسردردی مداوم ناشی از تنش حاد یا طولانیمدت و عموماً همراه با بیخوابی و بیقراری و انقباضات دردناک عضلات گردن