سرساملغتنامه دهخداسرسام . [ س َ ] (اِ مرکب ) مرضی باشد که در دماغ ورم پیدا می شود و خلل دماغ ظاهر میگردد و این مرکب است از سر بمعنی رأس و سام بمعنی ورم . شرح قانون و رشیدی نوشته
سرسامیلغتنامه دهخداسرسامی . [ س َ ] (ص نسبی ) کسی که مبتلای مرض سرسام باشد. (آنندراج ) : بی نضج دولت او سرسامی است عالم کز فتنه هر زمانش بحران تازه بینی . خاقانی .سرسامی است عالم
خالد مرویلغتنامه دهخداخالد مروی . [ ل ِ دِ م َرْ ] (اِخ ) فخرالدین خالد مروی یکی از شعرای پارسی زبان است و این دو بیت او راست که درباره ٔ منافقان سنجر گفته :آنها که به خدمتت نفاق آور
قرانیطسلغتنامه دهخداقرانیطس . [ ق َ طُ ] (معرب ، اِ) سرسام تیز را گویند خاصه ، و سرسام تیز آماس غشاء دماغ باشد نه آماس گوهر دماغ . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ورم وآماس حجاب و ورم دماغ
بشنینلغتنامه دهخدابشنین . [ ب َ / ب ُ ] (اِ) گلی است در مصر و آن مانند نیلوفر پیوسته در میان آب میباشد. گویند هر صباح سر از آب برمی آورد و شام به ته آب فرومیرود و همین ساقی دارد
جلدلغتنامه دهخداجلد. [ ج ِ ] (ع اِ) پوست . (ترجمان علامه ٔجرجانی ص 39). ج ، اَجلاد، جُلود. صَله . (بحرالجواهر). پوست حیوان . (غیاث اللغات از منتخب اللغات و بهارعجم ). پوست از ه