سررشتهفرهنگ مترادف و متضاد۱. آشنایی، آگاهی، اطلاع، تجربه، شگرد، شیوه، مهارت ۲. سرنخ، راهکار ۳. دفتر حساب ۴. گزارش ۵. یادداشت، نوشته ۶. زمام، مهار ۷. اختیار
سررشتهفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. سرنخ.۲. [مجاز] راهکار.۳. [مجاز] مهارت در کاری.۴. [قدیمی] دفتر حساب.
سررشتهلغتنامه دهخداسررشته . [س َرْ، رِ ت َ / ت ِ ] (اِ مرکب ) کنایه از مقصود. (آنندراج ) (انجمن آرا). کنایه از مدعا و مقصود. (برهان ). || چاره ٔ کار و تدبیر مطلب . (رشیدی ). آگاهی
سررشته داریلغتنامه دهخداسررشته داری . [ س َرْ، رِ ت َ / ت ِ ] (حامص مرکب ) شغل سررشته دار. || (اِ مرکب ) نام اداره ای است در وزارت جنگ که محاسبات اموال و اجناس و خرید و فروش وزارت جنگ
سررشته دارلغتنامه دهخداسررشته دار. [ س َرْ، رِ ت َ / ت ِ ] (نف مرکب ) منصبی از مناصب محاسباتی در دوره ٔ قاجاریه . نوعی از محاسبین . یکی از مراتب حسابداران . || صاحب خبرت و بصیرت .
ماهربودنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: عمل داوطلبانه ربودن، سررشته داشتن، تبحر داشتن، خوب بودن، درخشیدن، برتر بودن، لم کاررا دانستن، صلاحیت داشتن فن بهکار بردن، یدطولا(یی) داشتن درکاری، نافش