سردینلغتنامه دهخداسردین . [ س َ ] (اِ) یونانی «سردین » ، انگلیسی «ساردین » . (اشتینگاس ). و نیز به همین املاء در فرانسه مستعمل است . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). به لغت اهل مغرب
سَّدَّيْنِفرهنگ واژگان قرآندو سد - دو کوه (سد به معني کوه و هر چيزي است که راه را بند آورد ، و از عبور جلوگيري کند و یا بین دو چیز حائل شود)
سردانیةلغتنامه دهخداسردانیة. [ س َ نی ی َ ] (اِخ ) جزیره ای است بزرگ به دریای مغرب . (منتهی الارب ). جزیره ای است در بحر مغرب کبیر که غیر از صقلیة و اقریطس جزیره ای بزرگتر از آن نی
سردنلغتنامه دهخداسردن . [ س َ دَ ] (اِخ ) ولایتی است بین فارس و خوزستان از اعمال فارس ، در آنجا معدن مس پیدا میشود که به شهرها و ولایات دیگر برده میشود. (معجم البلدان ).
سردنفسلغتنامه دهخداسردنفس . [ س َ ن َ ف َ ] (ص مرکب ) آنکه دم گیرا نداشته باشد. (آنندراج ) : سردنفس بود سگ گرم کین روبه از آن دوخت مگر پوستین . نظامی .در گلستان تو هر سردنفس محرم