سردوخلغتنامه دهخداسردوخ . [ س ُ ] (ع اِ) خرمای تر نهاده . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). خرما که بر آن آب ریزند. (اقرب الموارد).
سردَووگویش بختیاریسرداب (چالهاى که کشاورزان در صحرابراى ذخیره کردن آب مىکَنَند وشاخههاى درخت را بهطور مخروطىروى آن گذارند تا آفتاب نتابد و زلال وخنک شود و از آن براى آشامیدن استف
سرادخلغتنامه دهخداسرادخ . [ س ُ دِ ] (ع اِ) سردوخ . خرمای تر نهاده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). السُرْدوخ ؛ تمر یصَب ّ علیه الماء. (اقرب الموارد).
سرجوخهلغتنامه دهخداسرجوخه . [ س َ خ َ / خ ِ ] (اِ مرکب ) سرجوقه . فرمانده یک جوخه در نیروی نظامی که شامل شش تن است . درجه ای است پائین تر از گروهبان سوم ، بالاتر از سرباز یکم .