سرخمیرلغتنامه دهخداسرخمیر. [ س َ خ َ ] (اِ مرکب ) نانی که بارهای اول از تغار گیرند و نان بندند. نان که از سرتغار خمیر گیرند و آن خوب نیست . (یادداشت مؤلف ).
خشت سرخملغتنامه دهخداخشت سرخم . [ خ ِ ت ِ س َ رِ خ ُ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) خشتی که بر خم گذارند و دهان خم بدان بندند و این از اهل زبان بتحقیق پیوسته . (آنندراج ) : شد مدتی که خ
زینچۀ یکسرخمturned-up tie plateواژههای مصوب فرهنگستانزینچۀ فلزی ریلبند که یک سر آن با چکشکاری خم شده است
سرخمیرلغتنامه دهخداسرخمیر. [ س َ خ َ ] (اِ مرکب ) نانی که بارهای اول از تغار گیرند و نان بندند. نان که از سرتغار خمیر گیرند و آن خوب نیست . (یادداشت مؤلف ).
خشت سرخملغتنامه دهخداخشت سرخم . [ خ ِ ت ِ س َ رِ خ ُ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) خشتی که بر خم گذارند و دهان خم بدان بندند و این از اهل زبان بتحقیق پیوسته . (آنندراج ) : شد مدتی که خ
کِبْرِيَاءُفرهنگ واژگان قرآنبزرگي بسيار-سرخم نياوردن در برابر هيچ کس(مبالغه در کبر را ميرساند و در عظمتهاي غير حسي استعمال ميشود ، که برگشت آن به کمال وجود و غير متناهي بودن کمال او است )
بارقلابcargo hookواژههای مصوب فرهنگستانقطعۀ فلزی سرخمی که از سویی به جرثقیل و از سوی دیگر به حلقههای اتصال دوال یا تورِ بار یا دیگر وسایل متصل میشود و بهکمک آن بار را بلند و جابهجا میکنند