سرحدلغتنامه دهخداسرحد. [ س َ ح َدد / ح َ ] (اِ مرکب ) حد فاصل در زمین مشترک . (آنندراج ) (از بهار عجم ). از: سر + حد. مرز. ثغر: تونل و تالخزه دو ده است اندر میان کوه نهاده است ب
سرحدفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. مرز؛ کرانه.۲. خط، نشان، و علامتی که زمین یا ملکی را از زمین و ملک دیگر جدا کند.۳. مرز کشور.
طرففرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. جانب؛ سو؛ جهت.۲. کرانه؛ کناره و پایان چیزی.٣. ناحیه.٤. [عامیانه] شخص مقابل.٥. [قدیمی] اطراف.٦. [قدیمی] مقدار، قسمت، یا پارهای از هرچیز.٧. [قدیمی] سرحد؛ مرز
الیپیلغتنامه دهخداالیپی . [اِ ] (اِخ ) نام ولایتی قدیمی بود در سرحد شمالی ایلام که کوهها و دره های شمالی شرقی به دره ٔ فعلی میرسید و از طرف شمال حد آن شاهراه بین بابل و همدان بود
خانهلغتنامه دهخداخانه . [ ن ِ ] (اِخ ) موضعی است در سر حد ایران و عراق ، بر سر راه قدیمی که عراق و سوریه را به ایران مربوط میسازد. (از جغرافیای غرب ایران ص 255). این محل در هفتا
مرزفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. قسمتی از زمین یا عارضۀ طبیعی که قلمرو دو کشور همسایه را جدا میکند؛ حد؛ سرحد.۲. [مجاز] هرچیز مشخصکننده یا محدودکنندۀ حد و دامنۀ چیزی: تورم از مرز بیست درصد
شاراتلغتنامه دهخداشارات . (معرب ، اِ) مأخوذ از زبان اسپانیائی . سلسله جبال . رجوع به ترجمه ٔ مقدمه ٔ ابن خلدون صص 125 - 126 و رجوع به اسپانی شود. در الحلل السندسیه عده ای از شار