سرحةلغتنامه دهخداسرحة. [ س َ ح َ ] (اِخ ) شهرکی است به عربستان آبادان و خرم . (حدود العالم ). روستایی است در یمن که یکی از لنگرگاههای بحری است . (معجم البلدان ).
سرحةلغتنامه دهخداسرحة.[ س َ ح َ ] (ع ص ، اِ) درخت بزرگ . (مهذب الاسماء) (از اقرب الموارد). و در قول عنترة «بطل کأن ثیابه فی سرحة»؛ یعنی از درازی بالا و بزرگی اندام چنان است که
صرحةلغتنامه دهخداصرحة. [ ص َ ح َ ] (ع اِ) میان سرای . (مهذب الاسماء). عرصه ٔ سرا. گشادگی میان سرای .(منتهی الارب ). || (ص ) بارز و آشکارا: خرج لهم صرحة برحة؛ برآمد بر ایشان ظاهر
بتشکلغتنامه دهخدابتشک . [ ب ِ ت ِ ] (اِ) گیاهی است به بندر عباس و بلوچستان از نوع بقول . (یادداشت مؤلف ). ناترک . و نام بتسک را در تنگ سرحه و حوالی نیکشهر و ایرانشهر به این درخ
مرجللغتنامه دهخدامرجل . [ م ُ رَج ْ ج ِ ] (ع ص ) قوی و استوار گرداننده . (ناظم الاطباء). رجل الشی ٔ، قوّاه . (متن اللغة). نعت فاعلی است از ترجیل . رجوع به ترجیل شود. || کسی که ف
ذکوانهلغتنامه دهخداذکوانه . [ ذَک ْ ن َ ] (ع اِ) زینه ٔ خرد. (منتهی الارب ). ج ، ذکاوین . و صاحب تاج العروس گوید: ذکاوین ، صغارالسرح . مترجم ترکی قاموس گوید: کوچک سرح آغاجلرینه دی
اسحاقلغتنامه دهخدااسحاق . [ اِ] (اِخ ) ابن ابراهیم بن میمون التمیمی الموصلی . مکنی به ابی محمد، و هرگاه که رشید استخفاف او خواستی وی را با کنیت ابوصفوان خواندی . مقام او در علم و