سرجنگلبانsenior forest guardواژههای مصوب فرهنگستانفردی که مسئولیت نگهبانی جنگل را بر عهده داشته باشد و زیر نظر جنگلدار ناحیه کار کند
سرجنبانفرهنگ مترادف و متضادبانی، رئیس، رکن، رهبر، سرخیل، سردسته، سرسلسله، سرکرده، سلسلهجنبان، قاید، مهتر قوم
سرجنبانلغتنامه دهخداسرجنبان . [ س َ جُم ْ ] (نف مرکب ) که سر تکان دهد. که سر خویش بجنباند. رجوع به سر جنباندن شود. || در تداول عامه ، رئیس . بزرگ . زعیم . متنفذ. صاحب نفوذ. (یادداش
جنگلبان 2forest guardواژههای مصوب فرهنگستانفردی که مسئولیت ادارۀ کوچکترین واحد جنگلی را زیر نظر سرجنگلبان بر عهده داشته باشد
سرجنبانلغتنامه دهخداسرجنبان . [ س َ جُم ْ ] (نف مرکب ) که سر تکان دهد. که سر خویش بجنباند. رجوع به سر جنباندن شود. || در تداول عامه ، رئیس . بزرگ . زعیم . متنفذ. صاحب نفوذ. (یادداش
مخفقلغتنامه دهخدامخفق . [ م ُ ف ِ ] (ع ص ) سرجنباننده از خواب و غنودن . (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). آنکه سر می جنباند. (ناظم الاطباء). || مرغ بال زننده در پر
معوقلغتنامه دهخدامعوق . [ م ُع ْ وِ ] (ع ص ) مرد خوابناک سرجنبان . || گرسنه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).