سرجلغتنامه دهخداسرج . [ س َ رَ] (ع مص ) نیکوروی و روشن شدن . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). || دروغ گفتن . (اقرب الموارد).
سرجلغتنامه دهخداسرج . [ س َ ] (اِخ ) نام پسر ابراهیم خلیل از قنطورا بنت یقطن . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
سرجلغتنامه دهخداسرج . [ س َ ] (ع اِ) زین که بر پشت اسب نهند. (غیاث اللغات ) (آنندراج ) (دهار) (منتهی الارب ). گفته اند فارسی معرب و اصل آن سرک است . (المعرب جوالیقی ص 200).
سرجوخهلغتنامه دهخداسرجوخه . [ س َ خ َ / خ ِ ] (اِ مرکب ) سرجوقه . فرمانده یک جوخه در نیروی نظامی که شامل شش تن است . درجه ای است پائین تر از گروهبان سوم ، بالاتر از سرباز یکم .
سرجنگ خوردنلغتنامه دهخداسرجنگ خوردن . [ س َ ج َ خوَرْ / خُرْ دَ ] (مص مرکب ) صدمه و آسیب بزرگ رسیدن . (مجموعه ٔ مترادفات ص 235).