سرتیرلغتنامه دهخداسرتیر.[ س َ ] (اِ مرکب ) حکیم و فاضل و دانشمند. (برهان ). مرد بزرگ و فاضل . (جهانگیری ). بزرگ و حکیم و فاضل و دانشمند. (آنندراج ). || کنایه از مسافت یک پرتاب تی
پیکان 2point 2, pile 1/ pyle, arrow pointواژههای مصوب فرهنگستانکلاهک فلزی نوکتیزی که بر سر تیر قرار میگیرد متـ . سرتیر arrowhead, head1
دیده دارلغتنامه دهخدادیده دار. [ دی دَ / دِ ] (نف مرکب ) (از: دیده + دار) دیدبان . دیده . شخصی را گویند که بر سرتیر کشتی نشیند یا بر سر کوه بلند و از دور هرچه بیند از لشکر و دشمن و
حارسیلغتنامه دهخداحارسی . [ رِ ] (حامص ) حارس شدن : حارسی اژدرها گنج راست خازنی راحتها رنج راست . نظامی .من نخسبم حارسی ّ دز کنم گر برآرد گرگ سرتیرش زنم .مولوی .
سرپاکلغتنامه دهخداسرپاک . [ س َ ] (اِ مرکب ) سردار ضابط و صاحب سیاست . (جهانگیری ) : دین حق را نه چون تو یک سرتیرملک شه را نه چون تو یک سرپاک .ابوالفرج رونی (از آنندراج ).
بالکنلغتنامه دهخدابالکن . [ ک ُ ] (فرانسوی ، اِ) پالگانه . (لغات فرهنگستان ). بالکانه . مهتابی . ایوانچه . خروجی . پالانه . روشن . (یادداشت مؤلف ). پیش آمدگی در طبقه ٔ دوم هر سا