سراملغتنامه دهخداسرام . [ س َ ] (اِخ ) نام قله کوهی است که خط سرحدی ایران و عراق از قله ٔ آن عبور میکند. (از جغرافیای غرب ایران ص 135).
صراملغتنامه دهخداصرام . [ ص ُ] (ع اِ) نام جنگ بدان جهت که میبرد قرابت و مودت را. || (ص ) مرد توانا و سخت برنده . مرد قوی بر بریدن . || (اِ) داهیة. بلا. (منتهی الارب ). سختی . ||
صراملغتنامه دهخداصرام . [ ] (اِخ ) ابن بلخی گوید: صرام و بازرنگ دو ناحیت است میان زیز و سمیرم . هوای آن سردسیر است بغایت و قهستانی ، آب دشوار و آب های روان ، سال تا سال برف از ک
صراملغتنامه دهخداصرام . [ ص َ / ص ِ ](ع اِ) وقت بریدن خرما. (مهذب الاسماء). هنگام دروِ خرما. (منتهی الارب ). || هنگام رسیدن خرما.(منتهی الارب ). هنگام رسیدگی بریدن بار نخل . ||
صراملغتنامه دهخداصرام . [ ص َرْ را ] (اِخ ) ابوالحسن محمدبن خلف بن عصام بن احمد الفرایضی الصرام . وی از اهل بخارا بود و بخراسان آمد و به عراق شد. از سهل بن متوکل و سهل بن بشر و
سرآمددیکشنری فارسی به انگلیسیcream, elite, flower, paramount, pick, pre-eminent, preeminent, quintessence, signal, term, top