سارافیملغتنامه دهخداسارافیم . (اِخ ) ساروف . ساروفیم . اسرافیل . رجوع به دزی ج 1 ص 621. و سرافیم در این لغت نامه شود.
سرافیللغتنامه دهخداسرافیل . [ س َ ] (اِخ ) نام فرشته ای است که مقرب خداست و حامل صور. (آنندراج ) (غیاث ). مخفف اسرافیل : سرافیل را دید صوری بدست برافراخته سر ز جای نشست . فردوسی .
کتابلغتنامه دهخداکتاب . [ک ِ ] (ع اِ) نامه . ج ، کُتُب ، کُتب . (منتهی الارب ). آنچه در آن نویسند، تسمیة بالمصدر سمی به لجمعه ابوابه و فصوله و مسائله . (از اقرب الموارد). سِفر.
سارافیملغتنامه دهخداسارافیم . (اِخ ) ساروف . ساروفیم . اسرافیل . رجوع به دزی ج 1 ص 621. و سرافیم در این لغت نامه شود.
سرافیللغتنامه دهخداسرافیل . [ س َ ] (اِخ ) نام فرشته ای است که مقرب خداست و حامل صور. (آنندراج ) (غیاث ). مخفف اسرافیل : سرافیل را دید صوری بدست برافراخته سر ز جای نشست . فردوسی .