سراغ داشتنلغتنامه دهخداسراغ داشتن . [ س ُ ت َ ] (مص مرکب ) آگاهی داشتن . نشان داشتن . رجوع به سراغ شود.
سراغلغتنامه دهخداسراغ . [ س ُ ] (اِ) نشان پای آدمی و غیره . (غیاث ). نشان پای و با لفظ طلب کردن و جستن و کردن و گرفتن و برداشتن و دادن مستعمل است . (آنندراج ). در ترکی سوراغ ، ب
سراغفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. نشان؛ علامت.۲. نشان پای.۳. پرسش از جا و مکان کسی. به سراغ کسی یا چیزی رفتن: پی او رفتن و آن را جستجو کردن. سراغ گرفتن: (مصدر متعدی) [عامیانه] کسی یا چیزی را
نشان داشتنلغتنامه دهخدانشان داشتن . [ ن ِ ت َ ] (مص مرکب ) علامت داشتن . مشخص بودن . || خبر داشتن . آگاه بودن . (یادداشت مؤلف ) : نه ز او زنده نه مرده دارم نشان به چنگ نهنگان مردم کش
دانستنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: نتیجۀ استدلال انستن، شناختن، سراغ داشتن، اطلاع داشتن، مطلع بودن، واقف بودن آگاهی داشتن، سررشته داشتن، احاطِه داشتن، بصیرت داشتن آگاه شدن، آگاهی یافتن، یا
راه بردارلغتنامه دهخداراه بردار. [ ب ُ ] (نف مرکب ) رشید. (یادداشت مؤلف ). راهنما. هادی .- راهبردار بجایی بودن ؛ وسیله و اسباب برای وصول بمقصد داشتن .- راهبردار بودن ؛ سراغ داشتن
رائحةدیکشنری عربی به فارسیماده ء عطري , بوي خوش عطر , بو , رايحه , عطر , عطر و بوي , طعم , شهرت , ردشکار , سراغ , سررشته , پي , خوشبويي , ادراک , بوکشيدن , بويايي , شامه , استشمام , بوکش
خیلیلغتنامه دهخداخیلی . [ خ َ / خ ِ ] (ق ) بسیار. بس . فراوان . بغایت . بی نهایت . (ناظم الاطباء). بسیار مطلق . (یادداشت مؤلف ). این کلمه به این معنی مستعمل قدماء نبوده است و ا