سر آمدنلغتنامه دهخداسر آمدن . [ س َ م َ دَ ] (مص مرکب ) آخر شدن . (غیاث ) (آنندراج ). به آخر رسیدن .منقضی شدن . سپری شدن . پایان یافتن مدت : ز گشتاسب و ارجاسب بیتی هزاربگفت و سر آم
قفیز سرآمدنفرهنگ انتشارات معین( ~ . سَ. مَ دَ) [ معر - فا. ] (مص ل .) پُر شدن پیمانه ، کنایه از: به پایان رسیدن عمر.
گذشتنفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. سرآمدن و به پایان رسیدن وقت و زمان.۲. [مجاز] بخشودن.۳. گذر کردن؛ عبور کردن.۴. [قدیمی، مجاز] مردن.۵. [قدیمی، مجاز] روی دادن.
شب گذشتنلغتنامه دهخداشب گذشتن . [ ش َ گ ُ ذَ ت َ ] (مص مرکب ) شب به سرآمدن . شب سپری شدن : روز و شبم ز هجر به رنگی گذشته است کآگه نگشته ام که سپید و سیاه چیست .شانی مشهدی .
بسرآمدنلغتنامه دهخدابسرآمدن . [ ب ِ س َ م َ دَ ] (مص مرکب ) و برسرآمدن و در سرآمدن و با سرآمدن و سر آمدن و بسر شدن و درسر شدن و بسر رسیدن . کنایه از آخر شدن باشد. (آنندراج ). به ان