سددیکشنری عربی به فارسیسد , اب بند , بند , سد ساختن , مانع شدن ياايجاد مانع کردن , محدود کردن , مجلس پذيرايي , سلا م عام , بارعام دادن , خاکريز , لنگرگاه
سددیکشنری عربی به فارسیتوپي يا کهنه مخصوص گرفتن سوراخي , باکهنه گرفتن (سوراخ) , پنبه يا کهنه قاعدگي , سفت کردن , محکم کردن , تنگ کردن , فشردن , بستن , کيپ کردن , سفت شدن
سدلغتنامه دهخداسد. [ س ُدد ] (اِخ ) اصطخری گوید: قریه ٔبزرگی است در دوفرسخی ری . دوازده هزار باغ معروف دارد و همچنین هر روز در این قریه یکصد و بیست گوسپند و دوازده گاو نر و ما