سخندانیلغتنامه دهخداسخندانی . [ س ُ خ َ ] (حامص مرکب ) سخن شناسی . ادیبی . شاعری . نیکو سخن گویی : کسی را که یزدان فزونی دهدسخندانی و رهنمونی دهد. فردوسی .گبر را گفت پس مسلمانی زین
چیره زبانیلغتنامه دهخداچیره زبانی . [ رَ / رِ زَ ] (حامص مرکب ) زبان آوری . سخندانی . فصاحت . بلاغت . گشاده زبانی : جوانی گذشت و چیره زبانی طبعم گرفت نیز گرانی . رودکی .به خاموش چیره
یوسفلغتنامه دهخدایوسف . [ س ُ ] (اِخ ) میرزا جلال الدین اصفهانی . طبع پاکیزه اش یوسف کنعان سخندانی است . از اوست :از تبسم لب آن غنچه دهن گویا شدداغ دل چشم تو روشن که نمکدان واشد
خوشخوانیلغتنامه دهخداخوشخوانی . [ خوَش ْ / خُش ْ خوا / خا ] (حامص مرکب ) خوب خوانی . نیکوخوانی . خوش آوازی . خوش صدائی : سخندانی و خوشخوانی نمی ورزند در شیرازبیا حافظ که تا خود را ب
فزونی دادنلغتنامه دهخدافزونی دادن . [ ف ُ دَ ] (مص مرکب ) برتری دادن : کسی را که یزدان فزونی دهدسخندانی و رهنمونی دهد. فردوسی .|| بیشتر کردن . زیاد کردن . (یادداشت مؤلف ). رجوع به فز
عدیم النظیرلغتنامه دهخداعدیم النظیر. [ ع َ مُن ْ ن َ ] (ع ص مرکب ) بی نظیر. بی همتا : در عهد خویش عدیم النظیر بود. (ترجمه ٔیمینی ص 238). در فنون آداب و... در سخندانی و سخن آرایی عدیم ا