سخندانلغتنامه دهخداسخندان . [ س ُ خ َ] (نف مرکب ) شاعر و فصیح زبان . (آنندراج ). آنکه قدر و مرتبه ٔ کلام را میداند. (ناظم الاطباء) : از ملکان کس چنو نبود جوانی راد و سخندان و شیرم
سخن دانفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. دانا و واقف به شیوۀ سخن گفتن؛ کسی که سخن درست بگوید و بنویسد؛ ادیب؛ دانندۀ سخن: ◻︎ سخندان پرورده پیر کهن / بیندیشد آنگه بگوید سخن (سعدی: ۵۶).۲. [قدیمی، مجاز
سخندانیلغتنامه دهخداسخندانی . [ س ُ خ َ ] (حامص مرکب ) سخن شناسی . ادیبی . شاعری . نیکو سخن گویی : کسی را که یزدان فزونی دهدسخندانی و رهنمونی دهد. فردوسی .گبر را گفت پس مسلمانی زین
سندانلغتنامه دهخداسندان . [ س ِ ] (ع ص ) مردی قوی بزرگ جثه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). || گرگ سخت قوی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد).
سندانلغتنامه دهخداسندان . [ س ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان آغمیون بخش مرکزی شهرستان سراب . دارای 400 تن سکنه است . آب آن از چاه . محصول آنجا غلات و حبوبات . شغل اهالی زراعت و گله
سخندانیلغتنامه دهخداسخندانی . [ س ُ خ َ ] (حامص مرکب ) سخن شناسی . ادیبی . شاعری . نیکو سخن گویی : کسی را که یزدان فزونی دهدسخندانی و رهنمونی دهد. فردوسی .گبر را گفت پس مسلمانی زین
سخن پرورلغتنامه دهخداسخن پرور.[ س ُ خَم ْ پ َرْ وَ ] (نف مرکب ) سخندان : تا سخن پرور بوی از صاحب رازی بهی چون سخاگستر بوی از حاتم طایی بری . سوزنی .کریم دین که مکرم شد از تو دین کری