سخرلغتنامه دهخداسخر. [ س َ خ َ / س ُ خ َ/ س ُ خ ُ ] (ع مص ) فسوس کردن با کسی . (آنندراج ) (منتهی الارب ). فسوس کردن و فسوس داشتن . (دهار). افسوس کردن . (تاج المصادر بیهقی ). فس
سخرلغتنامه دهخداسخر. [ س ِ خ َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان ماهیدشت بالا از بخش مرکزی شهرستان کرمانشاه . واقع در 38 هزارگزی جنوب خاوری کرمانشاه و 2 هزار و پانصدگزی سراب فیروزآباد
سخرلغتنامه دهخداسخر. [ س ُ خ َ ] (ع اِ) تره ای است بخراسان . (آنندراج ) (منتهی الارب ). نباتی است که در اول بهار پدید آید و طعم او ترش شیرین بود و در لون به شبت و برگ همیون مشا
sovereignدیکشنری انگلیسی به فارسیپادشاه، سلطان، شهریار، فرمانروا، سایس، طرفدار، با اقتدار، دارای قدرت عالیه
سُخْرِيّاًفرهنگ واژگان قرآنمسخّر - به خدمت گرفته شده ( درعبارت "لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضاً سُخْرِيّاً " منظور اين است که برخي ، برخي ديگر رابه خدمت گيرند)
سخریلغتنامه دهخداسخری . [س ُ ری ی ] (ع ص ) مطیع و فرمانبردار. (منتهی الارب ) (آنندراج ). و از این معنی است قوله تعالی : لیتخذ بعضهم بعضاً سخریاً. (قرآن 32/43). || آنکه مردم بر و
سخریوطیلغتنامه دهخداسخریوطی . [ س ِ خ َ ] (اِخ ) (یهودا...) اسخریوطی . نسبتی است که به یکی از دوازده حواری عیسی علیه السلام داده اند و او بخاطر مقداری پول به آن حضرت خیانت کرد و نا