چخیدنفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. کوشیدن؛ کوشش کردن: ◻︎ در تپیدن سست شد پیوند او / وز چخیدن سختتر شد بند او (عطار: ۴۰۱).۲. ستیزه کردن: ◻︎ به کابل که با سام یارد چخید / که خواند از آن زخم گرزش
آملهلغتنامه دهخداآمله . [ م ِ / م ُ ل َ / ل ِ ](اِ) آملج . نام درختی هندی که ثمره ٔ آن را نیز آمله گویند. طعم آن ترش و عفص و نازک چون آلوگوجه ببزرگی گردکانی و خردتر درخت آن ببال
الیثلغتنامه دهخداالیث . [ اَل ْ ی َ ] (ع ص ) دلیر. (ناظم الاطباء). شجاع . مؤنث : لَیثاء. ج ، لیث : هو الیث اصحابه ؛ یعنی او سختترین و چابکترین یاران خود است . (از اقرب الموارد)
الفت کردستانیلغتنامه دهخداالفت کردستانی . [ اُ ف َ ت ِ ک ُ دِ ] (اِخ ) از شاعران معاصر رضاقلی خان هدایت . در مجمعالفصحاء (ج 2 ص 60) چنین آمده : نام او ملااحمد خلف ملامهدی شیخ الاسلام سنن
الماسلغتنامه دهخداالماس . [ اَ ] (معرب ، اِ) (از یونانی آدامس ) گوهری است مشهور که جز به ارزیزنشکند و آنچه بسبب سختی سفته نشود از الماس سفته گردد. (هفت قلزم ) (از شرفنامه ٔ منیری