سخابلغتنامه دهخداسخاب . [ س َخ ْ خا ] (ع ص ) مرد بسیار بانگ و فریاد. (منتهی الارب ). صخاب . رجوع به صخاب شود.
سخابلغتنامه دهخداسخاب . [ س ِ ] (ع اِ) گردن بند بی جواهر که ازمیخک و مانند آن سازند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). گردن بند از مشک و پوست خرما و جز آن . (مهذب الاسماء). رجوع
صخابلغتنامه دهخداصخاب . [ ص َخ ْ خا ] (ع ص ) مرد با بانگ و فریاد. (منتهی الارب ). || خروشان : نهری صخاب و جوئی پرآب یافتند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 355). || مرد درشت آواز پلیدزبا
احمدلغتنامه دهخدااحمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن فارس بن زکریا اللغوی . ابن جوزی گوید احمدبن زکریا ابن فارس به سال سیصد و شصت و نه درگذشت ، و دو روز پیش از مرگ این قطعه بگفت :یارب ا