سحکلغتنامه دهخداسحک . [ س َ ] (ع مص ) سودن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). سحق . (ذیل اقرب الموارد). || ریزه ریزه کردن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
سهکلغتنامه دهخداسهک . [ س َ ] (ع مص ) بردن : سهک التراب من الارض سهکا؛ برد باد خاک را از زمین . (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || (اِ) بوی بد عرق کسی و بوی بد گوشت بوی گرفته
سحکانلغتنامه دهخداسحکان . [ ] (اِخ ) این قریه از قرای سبعه ٔ جاسب میباشد. آب آن از رودخانه و چهار رشته قناتست که در رودخانه حفر کرده اند... این دهکده در اسفل دره ٔ جاسب واقع است
سحکوکلغتنامه دهخداسحکوک . [ س َ / س ُ ] (ع ص ) شَعر سحکوک ؛ موی سیاه . (آنندراج ) (منتهی الارب ). شعر سحکوک ؛ شدید السواد. (اقرب الموارد).
سحکانلغتنامه دهخداسحکان . [ ] (اِخ ) این قریه از قرای سبعه ٔ جاسب میباشد. آب آن از رودخانه و چهار رشته قناتست که در رودخانه حفر کرده اند... این دهکده در اسفل دره ٔ جاسب واقع است
سحکوکلغتنامه دهخداسحکوک . [ س َ / س ُ ] (ع ص ) شَعر سحکوک ؛ موی سیاه . (آنندراج ) (منتهی الارب ). شعر سحکوک ؛ شدید السواد. (اقرب الموارد).
شجکاولغتنامه دهخداشجکاو. [ ] (اِخ ) شجکا. سحکاو. نام جایی است به دو منزلی غزنه و در این روزگار مردم آن نواحی آنجا راشش کاو گویند. (حاشیه ٔ تاریخ بیهقی چ ادیب ص 433) : امیر چنان خ
سودنلغتنامه دهخداسودن . [ دَ ] (مص ) هندی باستان ریشه ٔ «چا» (تیز کردن )، کردی «سوئین » و «سون » (ساییدن ، تیز کردن )، پهلوی «سوتن » . ساییدن . کوبیدن . صلایه کردن . فروکردن . ر
مسحنککلغتنامه دهخدامسحنکک . [ م ُ ح َ ک ِ / م ُ ح َ ک َ ] (ع ص ) نعت فاعلی و مفعولی از اسحنکاک . رجوع به اسحنکاک شود. || شعر مسحنکک ؛ موی سخت سیاه . (از منتهی الارب ) (از اقرب الم