سحللغتنامه دهخداسحل . [ س َ ] (ع اِ) جامه ٔ از ریسمان یک تاه بافته ، ضد مبرم که دو تاه بافته باشد. (منتهی الارب ). جامه ای که (تار) آن محکم رشته نشده باشد. (اقرب الموارد). || ر
سحللغتنامه دهخداسحل . [ س َ ] (ع مص ) یک تاه بافتن . (منتهی الارب ). یک توه تافتن . (تاج المصادر بیهقی ). یک توه تافتن رسن . (المصادرزوزنی ) (از اقرب الموارد). || یک تاب دادن ر
سهلفرهنگ مترادف و متضاد۱. آسان، ساده، میسر ≠ بغرنج، دشوار، صعب، غامض، مشکل ۲. نرم، روان ۳. هموار ۴. کوچک، ناچیز، کماهمیت ۵. اندک، کم
سهلفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. [مقابلِ صعب] آسان.۲. [عامیانه، مجاز] کماهمیت؛ غیرقابل توجه.۳. (اسم) [مقابلِ حزن] [قدیمی] زمین نرم و هموار. سهل ممتنع: (ادبی)۱. نثر خوب که شنیدنش آسان و گفت
سهللغتنامه دهخداسهل . [ س َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ تستری . از طبقه ٔ ثانیه است . کنیت او ابومحمد است . از کبراء این قوم و علماء این طایفه است . از شاگردان ذوالنون مصری است . وی بسا
سهللغتنامه دهخداسهل . [ س َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن حسن بلخی . وی در زبان فارسی شاعری ممتاز و فرد بود. یاقوت گوید: از بلخ چهار تن منفرد بودند. ابی القاسم الکعبی در علم کلام . ابای
سحلبلغتنامه دهخداسحلب . [ س َ ل َ ] (ع اِ) تصحیفی است از خصی الثعلب . (دزی ج 1 ص 637): و من اهم زراعتها [ زراعة الافغانستان ] الحبوب و الارز و الافیون و السحلب و الزعفران . (ذیل
سحلوتلغتنامه دهخداسحلوت . [ س ُ ] (ع ص ) زن بی باک . (منتهی الارب ). زن ماجنه (شوخ چشم بی باک ). (اقرب الموارد).
سحلبلغتنامه دهخداسحلب . [ س َ ل َ ] (ع اِ) تصحیفی است از خصی الثعلب . (دزی ج 1 ص 637): و من اهم زراعتها [ زراعة الافغانستان ] الحبوب و الارز و الافیون و السحلب و الزعفران . (ذیل
سحلوتلغتنامه دهخداسحلوت . [ س ُ ] (ع ص ) زن بی باک . (منتهی الارب ). زن ماجنه (شوخ چشم بی باک ). (اقرب الموارد).
سحلةلغتنامه دهخداسحلة. [ س ُ ح َ ل َ ] (ع اِ) خرگوش ریزه که مادر را گذاشته باشد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ). خرگوش خرد. (مهذب الاسماء).