سحرکاریلغتنامه دهخداسحرکاری . [ س ِ ] (حامص مرکب ) عمل سحرکار. جادو و افسون کاری : که این سحرکاری که من میکنم نکردی بسحر بیان عنصری . خاقانی .مطرب بسحرکاری هاروت در سماع خجلت بروی
سحرکارلغتنامه دهخداسحرکار. [ س ِ ] (ص مرکب ) آنکه در سخن سرایی ماهر است . در بیت زیر مجازاً، مداح . ستایشگر : از بس کرم که دست و زبان تو کرده انددستم ثنانویس و زبان سحرکار توست .خ
سرکاریلغتنامه دهخداسرکاری . [ س َ ] (حامص مرکب ) داروغگی . || سربراهی کار. || ممتازی . || اهتمام . || سرانجام امری . (غیاث ) (آنندراج ).- سرکاری کردن ؛ کارفرمایی و رسیدگی به کاری
سرکاریزلغتنامه دهخداسرکاریز. [ س َ ] (اِخ ) دهی از دهستان بالا ولایت بخش حومه ٔ شهرستان تربت حیدریه . دارای 577 تن سکنه . آب آن از قنات . محصول آن غلات ، میوه جات . (از فرهنگ جغراف
آمارگیری سفرکاریjourney-to-work surveyواژههای مصوب فرهنگستاناستخراج اطلاعات از سرشماریهای عمومی که شامل محل زندگی و کار افراد و نوع حرفه و شغل و جنسیت آنها میشود
دست داشتنلغتنامه دهخدادست داشتن . [ دَ ت َ ] (مص مرکب ) کنایه از توانا بودن بر چیزی . (آنندراج ). تسلط داشتن .قدرت داشتن . مسلط بودن . مقتدر بودن . قادر بودن . امکان داشتن . توانائی
زهرالغتنامه دهخدازهرا. [ زَ ] (از ع ، ص ) زهراء. (فرهنگ فارسی معین ). از «زهراء» تازی بمعنی درخشان . روشن . درخشنده روی . و در اشعار فارسی این کلمه اغلب صفت زُهْره آمده است ، بم
هاروتلغتنامه دهخداهاروت . (اِخ ) نام یکی از آن دو فرشته است که در چاه بابل سرازیرآویخته به عذاب الهی گرفتارند. اگر کسی بر سر آن چاه به طلب جادوی رود او را تعلیم دهند. گویند این ل
اثیرلغتنامه دهخدااثیر. [ اَ ] (اِخ ) اخسیکتی . از شعرای مائه ٔ ششم هَ .ق . عوفی در لباب الالباب ج 2 ص 224گوید:... شعر او آنچه هست مصنوع است و مطبوع و معانی او را ملک است و وقتی
سامریلغتنامه دهخداسامری . [ م ِ ] (اِخ ) نام او موسی بن ظفر ، قریب و مهتر موسی علیه السلام بود و او گوساله ای زرین مرصع بجواهر ساخته ، و خاک نعل براق جبرئیل علیه السلام که در روز