صحرالغتنامه دهخداصحرا. [ ص َ ] (از ع ، اِ) صحراء. دشت . ج ، صحراوات ، صحاری . (مهذب الاسماء). دشت هموار. گشادگی فراخ بی گیاه . بیابان . بر. هامون . زمین هموار و فراخ . اراجیح .
صحرافرهنگ انتشارات معین(صَ) [ ع . صحراء ] (اِ.) 1 - دشت . 2 - بیابان . ~ی کربلا کنایه از: جای فاقد آب و گیاه و دیگر امکانات .
سحرآفرینلغتنامه دهخداسحرآفرین . [ س ِ ف َ ] (نف مرکب ) جادوگر و ساحر و افسونگر. (ناظم الاطباء) : آئینه بردار و ببین آن غمزه ٔ سحر آفرین با زهر پیکان در کمین ترکان خونخوار آمده . خاق
سحرآگندلغتنامه دهخداسحرآگند. [ س ِ گ َ ] (ن مف مرکب )پر از سحر. || جادوگر. ساحر : نشان پشت من است آن دو زلف مشک آگین نشان جان من است آن دو چشم سحرآگند.رودکی .
سحرآمیزلغتنامه دهخداسحرآمیز. [ س ِ ] (ن مف مرکب ) دلاویز و مرغوب . (آنندراج ). دلربا و چشم بند. (ناظم الاطباء).