سحتلغتنامه دهخداسحت . [ س َ ] (ع ص ) جامه ٔ کهنه . || برد سحت ؛ سردی سخت . || دمه سحت ؛ خون او رایگان است . || ماله سحت ؛مال او رایگان است . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
سحتلغتنامه دهخداسحت . [ س َ] (ع مص ) حرام ورزیدن . (منتهی الارب ). کسب کردن از مال سُحْت . (اقرب الموارد). || از بیخ بر کندن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). نیست کردن . (ترجما
سحتلغتنامه دهخداسحت . [ س ُ / س ُ ح ُ ] (ع اِ) حرام و هر کسب بد که موجب عار وننگ باشد. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (ترجمان القرآن ) (دهار) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). و من
صحتفرهنگ مترادف و متضاد۱. بهبود، تشفی، شفا ۲. بهداشت، تندرستی، سلامت، صحه ۳. درستی، راستی، واقعیت ≠ بیماری، عارضه ۴. سقم
صحتدیکشنری فارسی به انگلیسیaccuracy, accurateness, correctness, justice, nicety, rightness, truth, validity, veracity
سحطلغتنامه دهخداسحط. [ س َ ] (ع مص ) گلو بریدن بشتاب . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد): سحطه و شحطه ؛ ای ذبحه او خنقه . (نشوء اللغة ص 20). || گلو گرفتن طعام کسی را. (منتهی الارب
صحتلغتنامه دهخداصحت . [ ص ِح ْ ح َ ] (ع مص ، اِمص ) تن درست شدن . (مصادر زوزنی ). هیئة یکون بها بدن الانسان فی مزاجه و ترکیبه بحیث یصدر عنه الافعال سلیمةً. (بحرالجواهر). مقابل
سُحْتَفرهنگ واژگان قرآنبه عمل نادرستي که مايه ننگ عامل آن گردد- رشوه(در اصل به معناي پوستهاي است که دور ريخته ميشود اينگونه اعمال، دين و مروت مرتکب را ميپوشاند و به صورت پوستهاي در مي
سحتاءلغتنامه دهخداسحتاء. [ س َ ] (ع ص ) زمین بی گیاه . (منتهی الارب ): ارض سحتاء؛ لا رعی فیها. (اقرب الموارد).
سحتبلغتنامه دهخداسحتب . [ س َ ت َ ] (ع ص ) مرد دلاور بسیار اقدام کننده بر امور. (منتهی الارب ) (آنندراج ). الجری ٔ الماضی . (ذیل اقرب الموارد).
سحتنلغتنامه دهخداسحتن . [ س َ ت َ] (اِخ ) لقب جشم بن عوف بن جذیمةبن عوف بن بکربن عوف بن انماربن عمروبن ودیعةبن لکیز است . (لباب الانساب ).
سحتوتلغتنامه دهخداسحتوت . [ س ُ ] (ع ص ، اِ) پست کم روغن . (منتهی الارب ). پست کم روغن بسیار آب . (اقرب الموارد). رجوع به سحتیت شود. || جامه ٔ کهنه . || بیابان نرم خاک . (منتهی ا
سُحْتَفرهنگ واژگان قرآنبه عمل نادرستي که مايه ننگ عامل آن گردد- رشوه(در اصل به معناي پوستهاي است که دور ريخته ميشود اينگونه اعمال، دين و مروت مرتکب را ميپوشاند و به صورت پوستهاي در مي
سحتاءلغتنامه دهخداسحتاء. [ س َ ] (ع ص ) زمین بی گیاه . (منتهی الارب ): ارض سحتاء؛ لا رعی فیها. (اقرب الموارد).
سحتبلغتنامه دهخداسحتب . [ س َ ت َ ] (ع ص ) مرد دلاور بسیار اقدام کننده بر امور. (منتهی الارب ) (آنندراج ). الجری ٔ الماضی . (ذیل اقرب الموارد).
سحتنلغتنامه دهخداسحتن . [ س َ ت َ] (اِخ ) لقب جشم بن عوف بن جذیمةبن عوف بن بکربن عوف بن انماربن عمروبن ودیعةبن لکیز است . (لباب الانساب ).
سحتوتلغتنامه دهخداسحتوت . [ س ُ ] (ع ص ، اِ) پست کم روغن . (منتهی الارب ). پست کم روغن بسیار آب . (اقرب الموارد). رجوع به سحتیت شود. || جامه ٔ کهنه . || بیابان نرم خاک . (منتهی ا