ستیالغتنامه دهخداستیا. [ س َ ت َ ] (هزوارش ، اِ) هزوارش «ستیا، ستیا» ، پهلوی «گثیه » (گیتی )، قیاس کنید با ستها. (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). بمعنی ستها که دنیا و روزگار باشد.
سطیعلغتنامه دهخداسطیع. [ س َ ] (ع ص ) درازبالا. || (اِ) صبح . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد). رجوع به سطع شود.
ساتیارواژهنامه آزاداین کلمه از ستیا میآید به معنی ستایش گر اسم اصیل ایرانی ازسرداران زمان هخامنشی دوره داریوش سیرگاه سیرگاه
ادیب فراهانیلغتنامه دهخداادیب فراهانی . [ اَ ب ِ ف َ ] (اِخ ) محمدصادق متخلص به امیری ملقب به ادیب الممالک فرزند حاجی میرزا حسین نوه ٔمیرزا معصوم محیط برادر میرزا ابوالقاسم قائم مقام وز
مخیرلغتنامه دهخدامخیر. [ م ُ خ َی ْ ی َ ] (ع ص ) اختیارداده شده . (غیاث ) (آنندراج ) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) : در سجده نکردنش چه گویی مجبور بده ست یا مخی
مدحتلغتنامه دهخدامدحت . [ م ِ ح َ ] (از ع اِمص ) ستایش . (غیاث اللغات ). مدح . مدحة : هر چه بر الفاظ خلق مدحت رفته ست یا برود تا به روز حشر تو آنی . رودکی .من مدحت او چونکه همی