ستوارلغتنامه دهخداستوار. [ س ُت ْ ] (ص ، ق ) مخفف استوار یعنی مضبوط و محکم . (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا) : هر که فردای خویش را نگریدچنگ در دامن تو زد ستوار. فرخی .هزار طرف بی
ستارلغتنامه دهخداستار. [ س ِ ] (اِخ ) کوههای کوچک سیاهی که منقاد است بنی ابی بکربن کلاب را. (از معجم البلدان ).
ستارلغتنامه دهخداستار. [ س ِ ](اِ مرکب ) در زبان کنونی نیز سه تار (آلت موسیقی که دارای سه یا چهار سیم است ). رجوع شود به ستاره . (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). ساز طنبور را هم
ستارلغتنامه دهخداستار. [ س ِ ](اِخ ) یوم الستار؛ جنگی میان بکربن وائل و بنی تمیم بوده است و در آن قیس بن عاصم قتادةبن سلمة الحنفی را که فارس بکر بود کشتند، شاعر آنان گوید : قتلن
ستارلغتنامه دهخداستار. [ س ِ ] (اِخ ) کوهی است در عالیه در دیار بنی سلیم روبروی صفینه . (معجم البلدان ).
شارل ادوارلغتنامه دهخداشارل ادوار. [ اِ ] (اِخ ) معروف به مدعی پسر ژاک ستوآر و نوه ٔ ژاک دوم . وی بسال 1720م . در رم تولد و بسال 1788 م . وفات یافت . در سال 1746 م . در کولودن بدست دو
شارل استوآرلغتنامه دهخداشارل استوآر. (اِخ ) چارلزستوآرت شارل اول پادشاه بریتانیای کبیر از خاندان ستوآرت ها. رجوع به شارل اول شود.
پای برجایلغتنامه دهخداپای برجای . [ ب َ ] (ص مرکب ) پابرجا. استوار. ستوار. پایدار. ثابت . مستقیم . راسخ . ایستاده . محکم . وطید. ثابت قدم : چو گفتار پیران بران سان شنیدسپه را همه پای
پایدارلغتنامه دهخداپایدار. (نف مرکب ) ثابت . (رشیدی ). باثبات . دائم . باقی . استوار. ستوار. پادار. (جهانگیری ). قائم . با تاب و توان . قوی . مستقیم . وطید. واطد. وکید. همیشه . پا
قلعلغتنامه دهخداقلع. [ ق َ ل َ ] (ع مص ) بر زین نتوان نشستن . || ثبات و ستواری نگرفتن پای در کُشتی . || از کندی خاطر به سخن پی نبردن و نفهمیدن . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ).