ستهلغتنامه دهخداسته . [ س ِ ت ِه ْ ] (اِ) لجاجت و ستیزه کردن . (برهان ). لجاج و ستیزه . (جهانگیری ) : تو نرم شو چو گشت زمانه درشت هسته برو که سود ندارد سته . ناصرخسرو.|| (ص ) ض
ستهلغتنامه دهخداسته . [ س َ ت َه ْ ] (ع مص ) پیروی کردن کسی از پشت . || زدن به اِست کسی . (از اقرب الموارد). || کلان سرین شدن . (منتهی الارب ).
ستهلغتنامه دهخداسته . [ س َ ت ِه ْ ] (ع ص ) پس رو قوم . || آنکه سرین کلان را دوست دارد. (منتهی الارب ).
سطحفرهنگ مترادف و متضاد۱. روی، رویه ۲. بام ≠ عمق ۳. مساحت ≠ حجم ۴. حد، میزان ۵. جنبه، سیاق ۶. صحن، محوطه ۷. پهنا، گستره، عرصه، پهنه ۸. قشر
سطحلغتنامه دهخداسطح . [ س َ ] (ع مص ) گسترانیدن . (دهار) (تاج المصادر بیهقی ). بگسترانیدن . (المصادر زوزنی ) (ترجمان القرآن ). گستردن . (منتهی الارب ). || بر زمین افکندن . || ب
سته شدنلغتنامه دهخداسته شدن . [ س ُ ت ُه ْ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) ستوه شدن . بستوه آمدن . به تنگ آمدن . زله شدن : غراب بین که نای زن شده ست و من سته شدم از استماع نای او. منوچهری (دیو
سته گشتنلغتنامه دهخداسته گشتن . [ س ُ ت ُه ْ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) ستوه شدن . عاجز شدن . درماندن : چو از می گران شد سر باده خوارسته گشت رامشگر و میگسار. اسدی .که شد مرگ از آن خوار بر
سته ماندنلغتنامه دهخداسته ماندن . [ س ُ ت ُه ْ دَ ] (مص مرکب ) ستوه ماندن . عاجز شدن : کشنده سته ماند بی پای و پی شمارنده از رنج خون گشته خوی .اسدی .