ستردهلغتنامه دهخداسترده . [ س ِ /س ُ ت ُ دَ / دِ ] (ن مف ) پاک کرده شده . || حک شده . || برکنده . || تراشیده .(ناظم الاطباء) : پیغمبر (ص ) با همه یاران احرام گرفته بودند و سرها س
سترده شدنلغتنامه دهخداسترده شدن . [ س ِ / س ُ ت ُدَ / دِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) تراشیده شدن . پاک شدن .
سترده پالغتنامه دهخداسترده پا. [ س ِ / س ُ ت ُ دَ / دِ ] (ص مرکب ) بریده پا. (آنندراج ) (استینگاس ).
ستردنفرهنگ مترادف و متضاد۱. تراشیدن، پاک کردن، پالودن، ۲. زدودن، کندن، محو کردن، زایل کردن ۳. نابود کردن، از بین بردن
سترده شدنلغتنامه دهخداسترده شدن . [ س ِ / س ُ ت ُدَ / دِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) تراشیده شدن . پاک شدن .
سترده پالغتنامه دهخداسترده پا. [ س ِ / س ُ ت ُ دَ / دِ ] (ص مرکب ) بریده پا. (آنندراج ) (استینگاس ).
جمیشلغتنامه دهخداجمیش . [ ج َ ] (ع ص ) زهار سترده موی . (منتهی الارب ) (ذیل اقرب الموارد). || نوره ٔ سترنده . || جایی بی نبات و گیاه . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ).