سبکسارلغتنامه دهخداسبکسار. [ س َ ب ُ] (ص مرکب ) (از: سبک + سار = سر) لغةً بمعنی سرسبک ،مرد خفیف و سبک . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ دکتر معین ). خوار و بیقرار و بی تمکین و بی وقار و شتا
سبک سارفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. بیخرد: ◻︎ دو عاقل را نباشد کین و پیکار / نه دانایی ستیزد با سبکسار (سعدی: ۱۲۹).۲. خودرای.۳. فرومایه؛ خوار.۴. بیوقار.
سبکساریلغتنامه دهخداسبکساری . [ س َ ب ُ ] (حامص مرکب ) بیقراری . (شرفنامه ٔ منیری ). بی وقاری . شتابزدگی . عجله : بر وی نتوان کردن تعجیل به به کردن تعجیل بطب اندر باشدز سبکساری . م
سبکساریلغتنامه دهخداسبکساری . [ س َ ب ُ ] (حامص مرکب ) بیقراری . (شرفنامه ٔ منیری ). بی وقاری . شتابزدگی . عجله : بر وی نتوان کردن تعجیل به به کردن تعجیل بطب اندر باشدز سبکساری . م
سبکمایهفرهنگ مترادف و متضاد۱. سبکسار، سبکسر ۲. بیدانش، کمسواد ≠ پرمایه، باسواد ۳. سطحی، سطحیگرا ۴. بیچیز، تهیدست، کمسرمایه، کممایه ≠ سرمایهدار ۵. بیارزش، کماهمیت
سارفرهنگ انتشارات معین(پس .) 1 - در آخر بعض کلماتِ مرکب به معنی «سر» آید: سبکسار. 2 - در آخر بعضی کلمات مرکب پسوند مکان است که بیشتر معنای کثرت و انبوهی را می رساند. چشمه - سار. 3 -
سبک سرلغتنامه دهخداسبک سر. [ س َ ب ُ س َ ] (ص مرکب ) مخفف سبکسار. بی مغز و بی وقار و کم مایه . (آنندراج ). فرومایه . (غیاث ). نادان . کم خرد : برهّام گفت این بد ناهمال دلیر و سبک
سبک سنگلغتنامه دهخداسبک سنگ . [س َ ب ُ س َ ] (ص مرکب ) مرد سبکسار و بی ته و بی وقار و کم قیمت . سبکسر. (آنندراج ) (برهان ). جلف : پیری که بسالی سخن خام نگویدباشد برِ او خام و سبک س