صبوحلغتنامه دهخداصبوح .[ ص َ ] (اِخ ) نام وی میرزا محمدعلی و از نجبای اصفهان است . نظر بحدت ذهن از بیشتر صنایع مطلع بود و چهار تار را خوب میزد. این شعر ازوست و بد نگفته است :پائ
صبوحلغتنامه دهخداصبوح . [ ص َ ] (ع اِ) بامدادی از شیر و شراب و مانند آن ، خلاف غبوق . (منتهی الارب ). شرابی که بوقت بامداد خورده میشود، ضد غبوق که بوقت شام خورند. (غیاث اللغات )
سبوحلغتنامه دهخداسبوح . [ س َ ] (ع ص ) شناور. || اسب خوش رفتار. (منتهی الارب ). فرس سبوح . (اقرب الموارد). اسب تیزرو. (دهار).اسبی که گویی آشنا میکند در رفتن . (مهذب الاسماء).
سبوهینلغتنامه دهخداسبوهین . [ ] (اِخ ) دهی است جزء دهستان رودبار بخش معلم کلایه ٔ شهرستان قزوین واقع در 3000 گزی باختر معلم کلایه . هوای آن سرد و دارای 368 تن سکنه است . آب آنجا ا
سبوهینلغتنامه دهخداسبوهین . [ ] (اِخ ) دهی است جزء دهستان رودبار بخش معلم کلایه ٔ شهرستان قزوین واقع در 3000 گزی باختر معلم کلایه . هوای آن سرد و دارای 368 تن سکنه است . آب آنجا ا
حناتملغتنامه دهخداحناتم . [ ح َ ت ِ ] (ع اِ) ج ِ حنتم . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). به معنی سبوهای سیاه یاسبز. (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || ابرهای سیاه . (منتهی الارب ) (آنند
جرارلغتنامه دهخداجرار. [ ج ِ ] (اِخ ) جِرارِ سعد؛ موضعی است به مدینه که سعدبن عباده سبوهای آب را در آنجا قرار میداد تا سرد شود آنگاه به میهمانان بدهد. (از معجم البلدان ).
جرارلغتنامه دهخداجرار. [ ج ِ ] (ع اِ) ج ِ جَرَّة، به معنی سبو. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). سبوها. (آنندراج ) (از اقرب الموارد). ج ِ جَرَّة، به معنی سبوی آب . (از معجم ا
مقارضلغتنامه دهخدامقارض . [ م َ رِ ] (ع اِ) کشت اندک . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). زمین تنک کاشته . (ناظم الاطباء). || جاهایی که در آن آبکش به جهت کمی آب درچاه فروشود. (منت