سبللغتنامه دهخداسبل . [ س َ ب َ ] (اِخ ) نام موضعیست نزدیک یمامه . (منتهی الارب ). موضعی در بلاد رباب نزدیک یمامه . (معجم البلدان ).
سبللغتنامه دهخداسبل . [ س َ ب َ ] (اِخ ) ابن العجلان طائفی . صحابی است . || نام پدر هبیرة محدث است . (منتهی الارب ).
سبللغتنامه دهخداسبل . [ س َ ب َ ] (ع اِ) مرضی باشد از امراض چشم و آن مویی است که در درون پلک چشم برمی آید، و پرده ای را نیز گویند که در چشم بهم رسد، و بعضی گویند به این معنی عر
سبلت سست کردنلغتنامه دهخداسبلت سست کردن .[ س ِ ل َ س ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) عجز و فروتنی کردن . (رشیدی ) (انجمن آرا) (مجموعه ٔ مترادفات ) : بجام مردمان سبلت مکن سست شراب لعل تو خونابه ٔ ت
سبلانیلغتنامه دهخداسبلانی . [ س َ ب َ نی ی ] (ع ص نسبی ) منسوب به سبل : رجل سبلانی ؛ مرد درازبروت . (منتهی الارب ). || منسوب به سبلان کوه .
سبلت سست کردنلغتنامه دهخداسبلت سست کردن .[ س ِ ل َ س ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) عجز و فروتنی کردن . (رشیدی ) (انجمن آرا) (مجموعه ٔ مترادفات ) : بجام مردمان سبلت مکن سست شراب لعل تو خونابه ٔ ت
سبلاتلغتنامه دهخداسبلات . [ س ُ ب ُ ] (اِخ ) کوهی است از کوههای آجاء و مواسل از نصر. (معجم البلدان ).