سبز کردنلغتنامه دهخداسبز کردن . [ س َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) برنگ سبز درآوردن : عدل کن با خویشتن تا سبز پوشی در بهشت عدل ازیرا خاک را می سبز چون مینا کند. ناصرخسرو. || کاشتن و رویانیدن
سبزفرهنگ مترادف و متضاد۱. اخضر، خضرا ≠ احمر ۲. تازه، تر، خرم، شاداب ≠ پژمرده، خشکیده ۳. شاد، خرم ۴. شمشیر، خنجر ۵. بنگ ۶. سبزه، سبزهچهره، گندمگون، اسمر ۷. معشوق
سبزلغتنامه دهخداسبز. [ س َ ] (اِخ ) دهی است از بخش مرکزی شهرستان میانه واقع در 7 هزارگزی خاور میانه و در مسیر شوسه ٔ خلخال به میانه . هوای آن معتدل . دارای 784 تن سکنه است .آب
سبز گردانیدنلغتنامه دهخداسبز گردانیدن . [ س َ گ َ دَ ] (مص مرکب ) سبز کردن . رویانیدن . خرم وشاداب کردن گیاه : اخضار؛ سبز گردانیدن چیزی را. (منتهی الارب ). تخضیر. (تاج المصادر بیهقی ) :